تبليغاتX
آخرین وسوسه

بی دریغ و درد

 بی لحظه ای تامل سرد

                  پر شور و  پر سرور

                                      بخوان دوباره 

                                                  ای شکوفه مقدور!

                                                                  ای کودکی گل!

                                                                                      فردا از آن توست.

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 21:7 | لینک 

سخته وقتی توی عکس هات داری دنبال خاطراتت می گردی نگاهت گره بخوره به نگاه دانش آموزت که دستاش رو گذاشته روی سینه اش انگار داره بهت تعظیم می کنه و تو بهش می گی من که امامزاده نیستم و لابد اون فکر می کنه چطوری می شه یه معلم رو به اندازه امامزاده دوست داشت.

 کاش می شد دخیل بست . واقعا اگر می شد دخیل ببندی حتما راز دلت رو برای من می گفتی البته گفته بودی به همین اندازه که از ریاضی متنفری و درس هم نمی خوای بخونی ولی کافی نبود کاش بیشتر می گفتی . بچه ها روزهای آخر سیگار به دست دیده بودنت اما وقتی برای اخرین بار دیدمت آنقدر با شوق از مکانیکی و کار جدیدت گفتی که گفتم نه با این روحیه آلوده نمی شود فقط گفتم مواظب خودت باش دوشنبه تا چهارشنبه توی مدرسه شمام به من سر بزن. یادم رفته بود که آن مدرسه برای امثال شما نیست . وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم چقدر دستانت زمخت و زخمی شده بود انگار نه انگار که بهار امسال تازه ۱۶ ساله می شدی

حالا هم اگر خاطراتم با نگاهت گره نمی خورد به خودم قول داده بودم چیزی درباره ات ننویسم روزی هم که بچه ها خبرت را آوردند  باورم نشد  جواد  می گفت : آقا روزای آخر لب به سیگار هم نمی زد.

حالا دارم کتاب ها را برای بچه ها یی که تو را از مدرسه راهنمایی می شناسند کنار می گذارم آنها یک سال از تو کوچکترند دوست دارم بیایم در خانتان ببینم داخل کتابی که برایت هدیه گرفتم یادگاری چی نوشتم . ولی چه فایده

کاش می شد دخیل بست اگر می شد شاید مجبور نمی شدی آن طناب لعنتی را آنقدر محکم ببندی...

 

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 1:47 | لینک 

دانش اموزانم دنیای پیچیده و عجیبی دارند در عین سادگی و پاکی دنیای هر دانش آموز با دیگری فرق می کند. روز معلم بچه های قدیمی می دانند که نباید به من تبریک بگویند  آنها می دانند من قرائت رسمی روز معلم را قبول ندارم وقتی کم تجربه بودم  اصرار داشتم که در این روز کسی به من تبریک نگوید و حالا به تبریک اطرافیانم احترام می گذارم اطرافیان من با نیات درونی خود به من تبریک می گویند بخصوص در دو سال اخیر که روز معلم بخاطر ظلم ستیزی و برابری خواهی اش برجسته شده است روز معلم نمادی است برای اعتراض به قوانین تبعیض آمیز.

باری ! در زیر نمونه ای از تبریک دانش آموزانم را که برایم  اس ام اس کرده اند می نویسم

یکی از دانش آموزانم نوشته:  

سلام خوبی؟ اگه این روز رو بهت تبریک نگفتم ببخشید چون من این روز رو به عنوان روز معلم قبول ندارم . معلم مثل خورشیدی است که می تابد و هر روز را بیشتر از دیروز روشن  میکند.

یکی دیگر نوشته :

تقدیم به کسی که عمرش وفاست مهرش دنیاست قلبش صفاست و در نگاهش محبت پیداست

یکی هم همه ما رو جمع بسته :

روز معلم بر شما معلمین عزیز مبارک باد

و اما آخری سوادش رو به رخ من کشیده شاید هم خواسته بگه ما چقدر براش زحمت کشیدیم:

معلم عظیذم روزه ات مبارچ.

همین دنیای پاک معصوم است که باعث می شود من تمام مشکلات را پشت در مدرسه جا بگذارم دنیایی که هنوز با منافع و مناسبات آدم بزرگ ها آلوده نشده است

 

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 23:9 | لینک  | 

 

شب ندارد سر خواب.

می دود در رگ باغ

باد، با آتش تیزابش ، فریاد کشان.

 

پنجه می ساید بر شیشه ی در

شاخ یک پیچک خشک

از هراسی که ز جایش نرباید توفان.

 

من ندارم سر یاس

با امیدی که مرا حوصله داد.

باد بگذار بپیچد با شب

بید بگذار برقصد با باد.

گل کو می آید

گل کو می آید خنده به لب.

*

گل کو می آید می دانم،

با همه خیرگی باد

                که می اندازد

پنجه در دامانش

روی باریکه ی راه ویران،

گل کو می آید

با همه دشمنی این شب سرد

که خط بیخود این جاده را

می کند زیر عبایش پنهان

*

شب ندارد سر خواب،

شاخ مایوس یکی پیچک خشک

پنجه بر شیشه ی در می ساید

من ندارم سر یاس ،

زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور

ضرب آهسته پاهای کسی می آید.

                                                           "احمد شاملو"

پ ن: فارغ از امیدی که در این شعر به فردا نهفته است این پست را بخاطر دوستی نوشتم که "گل کو می آید " را در یک روز ده ها بار برایش تکرار کردم بی انکه شعر را کامل حفظ باشم هنوز هم شعر را حفظ نیستم با این وجود ضرب آهسته پاهای کسی را می شنوم.

 

 

 

 

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 23:15 | لینک  | 

آقای ناظم داد و فریاد راه انداخته بود و با صدای بلند از پشت میکروفون عهد دقیانوس داد می زد:

فلکه ، همه تون را می بندم به چوب. بچه های هم سن و سال شما تو جبهه می رن رو مین و شما اینجا درس نمی خونید و بلد هم نیستید خمپاره برید و سینه خیز هم که هیچ، موقع کلاغ پر هم که  مثل اردک راه می رید. فلکه ، همتون رو می بندم به چوب فلک.الان شما می دونید تو سرمای کردستان  علی اصغر بردار چه حالی داره و با نیروهای بعثی چه کارها می کنه اونوقت وقتی من با پا می پرم رو گرده شما تا برای جنگ آماده بشید مثل بچه مامانی ها صداتون در می اد آخ . به اصطلاح شما بچه روستا هستید و سخت جان  مگر علی اصغر برادر از شما چند سال بزرگتر است  3 یا 4 سال . برادر فقط 16 یا 17 سال دارد اگر درس می خواند الان باید می رفت دبیرستان . بعد شما اینجا بلد نیستید خمپاره بروید ؟! فلکه .

مادر قاب عکسی در دست دارد از در که وارد می شوم  با چشمان کم سویش می گوید: بگیر این اخرین عکس برادرته ، برو بلکه یکی از اینها که شهید می آره شاید برادرتو دیده باشه برو  بهش بگو یک خالکوبی رو دست چپش هست روش نوشته دریغ از زندگی...

ماشین ها عین قطار از پی هم می ایند با نظمی بی نظیر، و صدای جارچی روستا را می شنوم که از درون یک تویوتا مردم را خطاب قرار می دهد ای ملت شهید پرور شما بار دیگر دسته گلی به ... و در میان هیاهوی همه خواهر شهید راه را به سوی تابوت می گشاید و سینه زنان فریاد می زند شهیدان برخیزید شهید دیگر آمد. چنان شوری گرفته که جارچی را از درون کابین به بیرون می کشد تا بگوید اگر تمام ما را هم بکشند ( اشاره می کند به بچه های مدرسه ابتدایی انقلاب اسلامی ) باز ما امثال علی اصغر را داریم که می جنگند ...

من مات و مبهوت قاب عکس برادرم را به سینه ام فشرده ام و دارم دنبال کسی می گردم که از جنس خاک و خل روستا نباشد حتما صورتش از صورت برادرم و تمام جوان های ده سفیدتر است او از شهر می اید و اطلاع  از همه چیز دارد حتی از شهیدی که قرار است خواهرم در مقابلش سینه بزند و بگوید شهیدان برخیزید شهید دیگر آمد .  هنوز کسی را نیافته ام تا به او عکس را نشان دهم کنجکاو می شوم و حلقه  دور قبر را می شکافم تا صورت شهید را ببینم  صورتش را که به سمت قبله می گردانند چشم و در چشم می شویم بغضم می ترکد و عکس را به طرفش می گیرم  و داد می زنم : شما برادر من رو ندیدید؟ ضربات پوتین را بر پهلویم احساس می کنم .کسی داد می زند این بچه را بکشید کنار. احساس می کنم درد پهلویم شبیه وقتی است که آقای ناظم  موقع سینه خیز بر گرده هایمان با پوتین  ضربه می زند. یا وقتی که می گوید خمپاره! و ما بایستی رو به سینه روی خاک با پاهای باز، بیشتر از عرض شانه ، دراز بکشیم و دست ها را به پشت سر قلاب کنیم و نفس ها را از سینه خارج کنیم تا هنگامی که با تمام قدرت بر پشت و ستون فقرات ما ضربه می زند مطمئن باشد ما آموزش دفاعی را خوب یاد گرفته ایم و آسیب نخواهیم دید... اما سرم را که برمی گردانم چهره مرد جوان سفید رویی را می بینم که در یک لباس کماندویی به عکس برادرم اشاره می کند و می گوید دعا کن شهادت نسیبش شده باشد و ناظم و جارچی در دوسویش آمین می گویند.

نوشته شده توسط ج. ا. ازندریانی  در ساعت 14:13 | لینک  |